حكيم ابوالقاسم فردوسى
159
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
نيز كه با جنگ خود روشنايى را از گيتى ببرد ، در برابر بيژن - پسر گيو - ايستاد . اوخاست هم با زنگه شاوران و برته با كهرم و فروهل نيز با زنگله بيرون شدند . هجير و سپهرم بسان ديوى در آن رزمگاه خروشيدند . گودرز كشواد و پيران هم با رويى دژم به نبرد رفتند . آن هر دو سپهبد از براى آن كين ، خواه براى پادشاهى و خواه براى كيش ، به خون تشنه بودند . پس با يكديگر سوگند خوردند كه هيچكس سر از كينه برنگرداند تا ببينند روزگار ، چه كسى را پيروز مىسازد . در ميان آن سپاه ، دو بلندى بود كه از فراز آن مىشد به هر سو نگاه كرد . يكى به سوى سپاه ايران بود و ديگرى به سوى سپاه توران و در زير آن نيز دشت بود . پس گودرز به آن سركشان گفت : هر كدام از شما پهلوانان گردنكش كه دشمنى از تورانيان را به زير آورد ، درفشى را بر فراز آن بلندى برافرازد . و بدين سان پيران سپهدار اين نشانى را بنهاد و بر بالاى آن بلندى ديگر نيز همين را ياد كرد . آنگاه به سوى دشت روى نهادند و همگى به سختى كمر به خون ريختن بستند و با تيغ و تير و گرز و كمند ، هر گونه جنگ آزمودند . دليران و پهلوانان توران كه اگر كوه نيز به جنگ ايشان مىآمد ، بىدرنگ آن كوه را پست مىساختند ، در آن هنگام اگر چه با گرز و تير و شمشيرهاى جوهردار بودند ، ليك چون خونهاى بسيارى را به بيداد ريخته بودند ، يزدان ، زور ايشان بگرفت و همگى دستهايشان از جنگ فرو ماند و به دام سختى و رنج آويختند . اسپان جنگى ايشان نيز در جاى فرو ماندند گويى پايشان را بسته بودند . خون [ سياوش ] بجوشيد و روزگار از تورانيان برگشت . خواستهء پروردگار گيهان آفرين چنين بود كه چنان شد كه گويى زمين ، آن پهلوانان را گرفته بود . آن سران ، از پِى پادشاهى و تاج و تخت ، دوان به آن آوردگاه آمدند و به جنگ با يكديگر شتافتند و جان بدادند . پيران سپهدار آن راز را بدانست كه ديگر روزگار بد نزديك گشت . چنين است كار سپهر بلند * ازو شادمانى وزو مستمند پس ديگر هيچ چارهاى بجز جنگ نديد . ستم بر ستمكار پديدار گشت .